دقایق سرخ زندگی



دقايق سرخ زندگي

 



دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦
زندگی همين دقايق سرخ است

قوی  زیبا بمان

دفترچه خاطرات را که برگ برگ میکردم کاغذی خط خطی رخ نشان داد

و ماند در دستم و دو پاره نشد میان خطها که رهانیدم خودم را

رسیدم به ابتدای هستی آنجایی که سیب سرخ را بدست حوای پوشالی

به نیش دندان برکشیدم آن شبی که نفرین خدا را خریدم

همان حوالی بود که گم کردم خودم را و خاک نشین شدم

قرنها در رفت و بازگشتی بیهوده باز آسمان پرواز شدم باز زمین گیر

هی آسمان و هی زمین

هی زمین و هی زمان

هی زمان و هی سکوت

هی سکوت و هی بیداد قرنها

و سالها را بی خاطره گذشتم

می راندم و مردم 

خندیدم و گریستم

زندگی دزدیدم و زندگی بخشیدم

و هیچ نقطه ای نبود روشن در سرگذشت و سرنوشتم

گویی دوری و همیشه درد پیشانی نوشتم بود

حوای پوشالی را می دیدم و هی می رفت

گویی من بودم تا این آدمهای پیچیده و در هم دل

بیایند و باز هر روزه و هر روزه با سیب ممنوعه فریب دهند

باز بروند باز بیایند....

و این من بودم که پیش می رفتم تا به سوی انتهای هستی

و آنها هی دایره وار گرد من چرخ زنان رقص کنان هلهله و هوی کشان

هی دست فشاندند و هی پای کوبیدند

همین هی هی را بگیر تا برسی به شبی که رسیدم به تو

خوب دیروز و فردا و همیشه

تو که مهربان من بودی

و من در آئینه چشمانت

آن خود آسمانی را هر شب ملاقات میکردم

هر شب کوچه به کوچه

مهتاب را با صدای بیصدای اینهمه زخم  رخ در رخ فریاد می کردم

آنروز که آمدی

باران بارید

و دیگر بند نیامد

آن روز بارانی آمدی

و بی بی باران لحظه ها و قصه های من شدی

چه تلخ و دور بود دوری از تو

چه سرد و درد بود فردای بی تو

رنگ رنگ رنگین کمان آسمان تنهایی

در نگاه رنگی و سیاه و سپید تو

مچاله کاغذی رنگی که رنگ از یاد برده باشد می مانست

حوالی اشکهای تو چشمهای من بود

نزدیک لبهای من گونه های تو بود

بر موج موهای تو دستهای من بود

و سوسوی چشمهای تو چه پر درد  بود

و وعده گاه بغضهای گاه به گاه من بود

زندگی چه ساده بود وقتی تو بودی

زندگی چه شیرین بود وقتی که می خندیدی

زندگی چه شکوهی داشت وقتی که فریاد میزدی

و زندگی چه زشت می شد وقتی گریه سر میدادی

خدا چه رنگ خوبی داشت و چه لبخند گرمی داشت

وقتی با تو دست در دست در کوچه های پست و بن بست

زیر قدمهای ما هر دو مست

هی رد میشد

هی رد میشد

و ما هر دو با هم یکصدا فریاد میزدیم زندگی این است

چه قدر خوبی

چه قدر زیبایی

چه قدر باران

چه قدر عصیان

چه قدر فریاد

چه قدر بیداد

چه قدر گریه

چه قدر هق هق

چه قدر زندگی

به یک باره همه تار شد

دیوار آوار شد پاکی خوار شد

زشتی بیدار شد عشق بر دار شد

باران دیگر نبارید

تو رفتی

تو دل به دریا زدی

و مرا با هجوم هق هق و آوار خونین دردها

میان هزار راه نرفته دنیا

رها کردی

رها کردی

رها کردی

تنها ــــ

جام شوکران سر کشیدی

و زندگی تمام شد

زندگی تو

و زندگی من

این برگ خط خطی را که با بغض و حسرت و دوری به باد می سپارم

فریادی در دلم نقش خاطره ای رج می زند

خاطره روزهای مست

گذرهای هق هق و گریه

در کوچه های بن بست

در میان این همه آدهای پست

و فریاد زخمی همیشه بیدار

زندگی این است :

زندگی همین دقایق سرخ است

گل آفتابگردونم

غروب شد

خورشید رفت

آفتابگردان به دنبال خورشید آسمان را جستجو کرد

ناگهان ستاره ای چشمک زد

آفتابگردان سرش را پایین انداخت

گلها هیچوقت خیانت نمیکنند .

سلام . شما هم مثل من بیخوابی زده به سرتون ؟

خداحافظ تا همیشه

خداحافظ تا همیشه

علی یارتون

در پناه خدا

***فرزانه***

یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦
شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم گرفته

گل پونه های وحشی شت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من ماندم تنهای تنها

من ماندم تنها میان سیل غمها

گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد

گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد

می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم

افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

دیگه وقته رفتنه سال ۸۵ که رفت منم دیگه باید برم

هر چند برام خیلی سخته ولی خوب دیگه موندن فایده ای نداره

چند وقتی میشه که تصمیم به رفتن دارم

ولی خوب باید منتظر می موندم تا اون روز خاص برسه

از مدتها پیش تو ذهنم بود

البته امروز یه اتفاقی افتاد که داشت منصرفم می کرد

ولی دیدم نه

جایی برای موندنم نیست

حالا دیگه چیزی نمونده تا اون زمان

این آپدیت هم یه جورایی آپدیت خداحافظیه ولی خوب هنوز یه آپ دیگه مونده

چون نمی خوام توی آخرین نوشته حرف اضافه ای زده بشه همین جا باهاتون خداحافظی میکنم

با همتون با همه شمایی که تو این مدت یار و همراهم بودین

باور کنید خیلی سخته

بهترین لحظات زندگی من اینجا رقم خورد

همتون رو دوست دارم و برام عزیزید

دلم می خواست یک به یک اسم میبردم و ازتون خداحافظی میکردم

ولی چنین چیزی ممکن نیست چون به هر حال ممکنه کسی از قلم بیفته

فقط می تونم بگم از همتون ممنووووووووووووووووووووووووونم

بخاطر همه خوبیها

مهربونیها

و لطفی که همیشه به من داشتید

همتون رو دوست دارم و هیچوقت فراموشتون نمی کنم

اگه یه موقع بدی ازم دیدید به بزرگواری خودتون منو ببخشید

شاید یه روزی برگشتم

یه روزی که شاید خیلی دور باشه و شاید خیلی نزدیک

خودم هم نمیدونم

فقط اینو میدونم اونروزی بر میگردم که یه جور دیگه بخوام بنویسم

اونروزی که ...........................

البته با این وبلاگ که نه ولی خوب شاید با یه وبلاگ جدید

سعی میکنم تا قبل از اینکه بخوام برای همیشه از این دنیای مجازی برم

به همتون سر بزنم و باهاتون خداحافظی کنم

به هر حال راه رفتنی رو باید رفت

خنده داره ولی هنوز نرفته چقدر احساس دلتنگی میکنم

تو این سکوت تلخ نیمه شب که فقط صدای دلنواز و گرم مرحوم ایرج بسطامی

با صدای زیبای بارون همراه شده و این سکوت رو می شکنه

دلتنگی های من هم چند برابر شده

(( رشته مهر تو زنجیرم

گر جدا از تو شوم میمیرم

پس مرا یکه و تنها مگذار

مست و افتاده و از پا مگذار))

((از من اي هستي من دور مشو
مي من مستي من دور مشو

رشته عمر مني جان مني
عشق من دين من ايمان مني

تار و پود دل بيمار توئي
خواب و بيداري و پندار توئي

گرچه همچون خم مي در جوشم
خون دل مي خورم و خاموشم ))

روحش شاد

راستی آهنگ وبلاگم هم برای آخرین بار عوض شد

من که خیلی دوستش دارم

حرفهام خیلی زیاده ولی فقط میگم : خداحافظ

علی یارتون

در پناه خدا
 

***فرزانه***

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]


#FFFFFF

منبع كدهاي جاوااسكريپت